به نام یزدان پاک و آن خالق تناقضات و دوپارگیها؛ سفرنامه شهری نبشته میکنیم برای جیوگی و اهالی ساکن در براکتش!
در یکی از جمعههای خوشقلقِ ماهِ اردیبهشت، که بادِ سحری، چنان غیرلطیف و داغ بود که انگار آدمی سر به بیابان گذاشته و نه شهر! و خورشید خانم، بیحجاب، بر سر و روی شهر میتافت(اگر تعزیرات، گیر اجرام آسمانی را دیگر به ما ندهد...) جمعی از طالبان علم و معرفت از مکتبِ عالیشأنِ جیوگیِ جان، قراری نهادند بس عجیب؛ از الهیه، آن دیارِ برجهای بلند و خانههای پرشوکت و لاکچری (که خودمانیم، گاهی شبیه قوطیکبریتهای برند توکلیاند که عمودی کنار هم چیده شدهاند!)، رخت بربندند و ره به زرگنده کشند؛ جایی که نامش کمتر به گوش آشناست و حکایتش، دیگر است و داستانش، نه از جنس زندگیِ سوسولمآبانه، بل خاک و قناعت سرشته شده است. این سفر، خود به مثابه گشتی بود در دو نیمهی یک پاره، یا به قولِ ما قدیمیها، دو سرِ یک گونی! از این رو نامش نهادند "شهر و تضاد" و راستش را بخواهید، نامی از این برازندهتر، نتوان یافت!

هم دعا کن گره تازه بیفزاید شهر!
گردهماییِ یاران، به ساعت ۹ از صباح، در تقاطع گذر شریفیمنش و راسته فیاضی واقع در الهیه بود. چون جملگی فراهم آمدند و سلام و تعارفات مکش مرگ ما بجا شد، پای در راه نهادیم و از همان آغازِ مسیر، این شهرِ هزار چهره، اسرارش را به ما نمایاند. کوچههایی بود بس پیچ در پیچ و سراشیبیهایی تند که گویی خود میخواستند ما را به قعرِ حکایتی دیگر بکشانند. از خیابان که سرازیر میشدیم، از جانب چپ، شانههایمان چنان به دیوارِ بلندِ سفارتِ روس مماس بود (مبادا فکر کنید بین شانه"چپ" و سفارت شوروی سابق ارتباطی هستها!) و از سمت راست، برجهایی سر به فلک کشیده که مهره های گردن از دیدنشان به رنجه میآمد، گویی میخواستند آسمان را نیز مالک شوند و ما را با دهان باز به تماشای خویش وادارند!

در برابر یکی از همین عمارتهای غولپیکر ایستادیم و استادِ بلند مسئله این سفر، جناب نوابالسلطنه عصر قدیم یا همان مهدی نوابی عصر جدید، که خود اهلِ مسئله بود و نگاهی نافذ به شهر داشت، شرحی از تاریخچه آن هتلِ عظیمالجثه در خیابان فرشته بیان نمود.
حین طی مسیر، جناب نوابی، با لبخندی که تلخیاش بیش از شیرینیاش بود، شیبِ این خیابانها را به شیبِ تغییر طبقات اجتماعی تشبیه نمود. یکی از رفقا، سرِ شوخی را عین در دیزی باز کرد که: با همین شیب، فقیر میشویم، استاد؟" و نوابیِ خندان اما دردمند (که معلوم بود خودش هم در این شیبها گیر کرده)، پاسخ داد: "نه رفیق، فقط طبقهات عوض میشود!"

نخستین نکتهای که موجب رنجش خاطر مبارک شد این بود که در طراحی این دیارِ بالانشین، گویی پیادهها و پیادهروها را دوزار به حساب نیاورده بودند! معبرهای پیادهرو چنان تنگ و نایاب بودند که گویی شهر را تنها برای سواران و ارابههای لوکسشان (که این روزها بدان خودرو گویند و قیمتش سر به فلک میکشد!) ساخته بودند و عابران پیاده، مهجور و فراموش شده، ره به کنار جاده داشتند و باید هی چشمشان به اطراف میچرخید که خودرویی زیرشان نگیرد و زیر ستونهای پل صدر، بلایی بر سر چهار ستون سالم بدنشان نیاید. از زیرگذر پل صدر، با احتیاطی تمام، عبور کردیم و آن سوتر، به فضلِ الهی و لطفِ شهر، گرهای شهری یافتیم؛ یعنی جایی که شهر، بالاخره به یادِ آدمیزاد افتاده و فضایی برای نشستن و نفسی تازه کردن تدارک دیده بود. و همانا به قول شاعر که چه نیکو فرموده:
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید شهر هم دعا کن گرهای تازه بیفزاید شهر!

ای آینه به من بگو من بیشتر وان اند اونلیام یا صاحب کافه؟
همینجا، زیرِ پل صدر، کافهای یافتیم که نامش "One and Only" بود. نامی عجیب و غریب از فرنگ که بنده را بسی به فکر فرو برد! تنها کافه آن حوالی بود که محیطی دلبسته (مخالف دلباز) زیر پل داشت. صاحب کافه نیز، همچون نامش، تک و تنها، با صورتی گرفته (و کمی خسته، که آدم دلش میخواست خودش پا شود یک چای به او تعارف کند)، سفارشهای ما را ثبت میکرد و از آنجایی که "وان اند اونلی (تک و تنها)" بود و دستیاری نداشت، فرآیند آوردن آیس و شیکهای "با کلاس"ما (که این روزها بسیار باب شده و طعمشان هم عجیب و غریب است و آدم نمیداند با لیمو ترش خورده یا نعنا!) بسی طول کشید.
باری، صبوری پیشه کردیم و نشستیم و چشم چرخاندیم. اما آنچه بیش از همه دلبری میکرد و بنده را به شگفت آورد، گرافیتیها و نقش و نگارهایی بود که بر دیوارها جا خوش کرده بودند. کلمات قصار، صورتکهای بامزه و طرحهایی با اسپری که گویی دیوارهای صامت را به سخن واداشته بودند. اینجا بود که شهر، زبان باز میکرد و از ناگفتههایش میگفت...

از نوید پورمحمدرضا بپرس نام نجات دهندهات را...
در گره شهری که ایستاده بودیم، گپ و گفتهای بس نغز و پرفایده رد و بدل نمودیم؛ به عنوان مثال استاد راه، عینهو "کریس آنجلِ" شعبده باز، کتابی گرانبها، از چنتهاش درآورد و با خواندن قسمتی از مقدمه، راه نجاتی را برای این شهر ترانزیتی و بیهویت و بیگره! نشانمان داد: "وقتی شهر این طور دچار توسعه میشه، اسمش میشه شهر ترانزیتی... شهر ترانزیتی بیحافظهست...!"
و بعد قسمتی از کتاب را قرائت نمود که: "روایت، نجاتدهندهی شهر است! روایت تخریب را معذب میکند، ترمزش را میکشد و از او دلیل میخواهد."
در پایان محفل فوق، فاتحهای نیز نثار دو تن از گرافیتیکاران (دیوارنگاران) نمودیم: بِنِکسی (خفنترین گرافیتیکار فرنگی) و میرزاحمید خودمان، آن هنرمند گمنامِ کوچه و خیابانها!

پس از آن، با دلی پُر از اندیشه و ذهنی مشغول (که هی فکر میکردیم این "وان اند اونلی" را چگونه مجوز دادهاند و چطور دهلیز چپ جناب حدادعادل به درد نیامده)، دوباره پای در راه نهادیم و رو به سوی زرگنده نهادیم.
پله پله تا کدخدا
اولین نماد این دیار، مسجد زرگنده بود. مسجدی با بیش از صد و پنجاه سال قدمت، که حوضی کهنسال در میانش، گویا سالها زیر خاکِ فراموشی مدفون بوده و تازه کشف شده؛ دریچههای قنات را در کف مسجد دیدیم و به عمق تاریکشان خیره شدیم؛ گویی روحِ آبِ ازلی در آنجا زندانی بود و از قعرِ تاریخ، ما را میخواند.

مسجد در حال مرمت بود، با آثاری از آشفتگی (و البته خاک و خل)، اما اصالتی غریب و چشمنواز داشت. گفتند پشت مسجد، گرمابهای قدیمی نیز بوده که قفل بود و ما را به درونش راهی نبود (و من نمیدانم چرا یکهو به یاد کشف معروف ارشمیدس در حمام میفتم و فکر میکنم اگر فیلسوف خلوضعی وسط زرگنده، فریاد "یافتم! یافتم!" سر میداد چه بر سر هیکل ورزشکاریاش میآمد.)

بعد از مسجد، باز هم قدم زدیم و آقای نوابی، هر از گاهی توقفی میداد و ماجراهای تاریخی آن حوالی را بازگو میکرد. روبروی مسجد، کوچهای به اسم قنات بود با پلههای بسیار که گویی هر پلهاش، رمزی از گذشته را در خود نهفته بود و آدم را هی بالا میبرد و هی به نفسنفس میانداخت. استاد، قصه کدخدا حسن شکرابی را برایمان تعریف کرد؛ همان کدخدایی که زرگنده بینوا را در زمان اصلاحات ارضی مجبور شده تکهتکه کند!) از پلهها بالا رفتیم و خانههای کوچکِ ۴۰، ۵۰ و ۶۰ متری را دیدیم که گواهی بر همان تقسیمبندیهای قدیمی بودند. بالای پلهها که رسیدیم، دیگر از زیباییهای دلنشینِ کوچههای قدیمی خبری نبود، اما هنوز زرگنده بود، با شیبهایی تند و کوچههایی تنگ و باریک که گویی راه را بر غریبه میبست و میگفت: "اینجا جای غریبه نیست! فقط آشناها رد شوند!"

در میان این کوچهها، خانههایی با درهای چوبیِ کهنه دیدیم. یکی از آنها باز بود، درست مثل روزگار قدیم (که مردم در خانههایشان را باز میگذاشتند و دزدی نبود و یا اگر بود، کمتر بود!)
بیخِ یکی از همین درها، پیرزنی نیکوسرشت و مهربان نشسته بود و با یکی از بانوانِ همسفرمان، گرمِ احوالپرسی بود . ما البته فقط نوک دمپایی او را از پشت در میدیدیم و صدایش را میشنیدیم که با لهجهای غریب اما دلنشین، میگفت: "سلامت باشید؛ سلامت باشید... بفرمایید داخل... تعارف نکنید..." و ما، با دلی که شیفتهی این مهماننوازیِ غریب شده بود، از آن درِ باز، که گویی دریچهای به گذشته بود، دور شدیم.

خانههای خشتی، کفتربازی و بند رخت؛ درود بر پالیمسِستهای شهری!
پس از آنکه مبهوت رازهایی شدیم که جناب نوابالسلطنه در طول مسیر تعریف میکرد و روحمان سیرابِ تاریخ نهفته لای خاک و آجر؛ باز هم به راه افتادیم و این بار از کوچهای دیگر با پلههای مشابه کوچه قنات، فرود آمدیم. اینجا، آخرین نظرگاه سفر ما بود. از بالای پلهها، نگاهی به خانهای خشتی و متروک انداختیم. استاد از مفهوم "پالیمسِست" سخن گفت: "خوانا کردن چیزی که ناخواناست: "هر شهری برای اینکه خوانا باشد، باید چیزی از هویت تاریخیاش در او مانده باشد.

خانه مخروبه اینجا نقش یک پالیمسست را دارد. دیگر چه میبینید؟ بله، فقط سازهها نیستند؛ حتی بند رختهای آن روبرو هم پالیمسست است!" (آدم تعجب میکند که بند رخت هم میتواند پالیمسست باشد و قصه بگوید!) و سپس با حالتی متفکرانه، افزود: "الان ظهر است، ولی غروب که بشود خیلی از این خانهها مناسک کبوترپرانی دارند!" و با طنزی ظریف و تلخ، ادامه داد: از الهیه تا زرگنده، در ده دقیقه آدمی از یک دنیا به دنیای دیگر منتقل میشود؛ بدون اینکه حتی بلیط هواپیما بخرد...

آیسکافی یا استکان گل قرمزی؟ مسئله این است...
از پلهها که پایین رفتیم، کمی آنطرفتر، دکانی بود که سر درش، مرغ عشقی را در قفس آویخته بودند. دکان چنان کوچک بود که همهی ۲۰ نفرمان در آن جا نمیشدیم. ناگزیر به دو گروه تقسیم شدیم و به نوبت وارد گشتیم! چای با استکانهای قرمز برایمان آوردند و ما، فشرده بر نیمکتها نشستیم؛ گویی بر سفرهی درویشان بودیم و جایی برای تکان خوردن نداشتیم. چشمم به دو میل زورخانهای افتاد که کنارمان روی نیمکت جا خوش کرده بودند، گویی آنها نیز از بانیان مجلس بودند و منتظرِ نوبتِ چایِ خودشان بودند! پشت سرمان بر دیوار، عکسهایی بود و دو کلمه: "حسن آباد" و "قلهک". در مطبخ کوچکِ کنارمان، بر هواکشی بزرگ، با خطی خوش نوشته بود: "یاهو!" (البته قطعا نه از نوع مسنجرش!)
اینجا، نقطهی پایان سفر ما بود. در آخر چند عکس و ویدئو جهت "بماند به یادگار"های اینستاگرامی گرفتیم و هر کدام، چون ذرّهای در این شهرِ پُرراز و رمز، گم شدیم. شهری که هر گوشهاش روایتی بود، روایتی از تضاد، از گذشته و حال، از غفلت و حضور. آری، ما دیدیم که "برجِ سر به فلک" همسایهی "خانه خشتی" است، و "پیادهرویِ نایاب" همسایهی "گره شهری"، و "آیسِ باکلاس" همسایهی "چایِ استکانگلی"، و "وان اند اونلی"، همسایهی "یاهو"! شهری که همچنان منتظر قصهگوهایش است تا از لابهلای آجرها و معبرهایش، رازهای پنهان را بیرون بکشند و در گوش اهل زمانه بخوانند، و شاید کمی هم برایش ذوق کنند و بگریند و یا به ریشش بخندند...

هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.